محمد خزائلى
164
شرح بوستان ( فارسى )
سروش ( 1 ) آمد از كردگار جليل ، * به هيبت ملامتكنان : كاى خليل ، منش ( 2 ) داده صد سال روزى و جان * ترا نفرت آمد از يك زمان ! گر او ميبرد پيش آتش سجود ، * تو واپس چرا ميبرى دست جود ؟ گره بر سر بند احسان مزن ، * كه اين زرق و شيدست ( 3 ) و آن مكر و فن ( 4 ) زيان مىكند مرد تفسير دان ( 5 ) ، * كه علم و ادب ميفروشد به نان كجا عقل ، يا شرع ، فتوى ( 6 ) دهد ، * كه اهل خرد دين به دنيا دهد ! و ليكن تو بستان ( 7 ) ، كه صاحب خرد ، * از ارزانفروشان به رغبت خرد . . . . . . . . . .